یه روز خوب
امروز من بهار یه جشن دو نفره گرفتیم واسه دل خودمون .مناسبتشم رهایی از چنگال ویروس خانمان سوز سرماخوردگی و گود بای پارتی با این ویروس بود...یه دونه شمعی که از تولد بهار باقی مونده بود رو روشن کردیم .موزیک گذاشتیم و به خوشحالی و پایکوبی پرداختیم .اخر سر هم با شیرینی و شربت از خودمون پذیرایی کردیم و کلی خندیدیم . اینم مراسم رقاصی جشنمون.... پ ن: واقعا باید هرلحظه ی زندگیمونو به هر بهانه کوچبکی که هم شده جشن بگیریم و با عزیزانمون کیف کنیم ...دنیا در گذره شاید بعد ها حسرت این روزا رو بخوریم ...
من و بهار
این روزا من و بهار مثل دو تا خانوم میشینیم پیش هم لاک میزنیم ..رژ میزنیم ..با هم گاهی نی نای نای میکنیم...دست میزنیم الکی هر هر میخندیم ...وقتی حسام میاد دوتایی به استقبالش میریم... میشینیم و اب میوه میخوریم و با زبون گاهی خارجکی گتاهی ایرونی گپ میزنیم .الکی به هم تلفن میکینیم ووووووووو کلی سرگرمی دیگه... و من هرچی خدا رو شکر کنم بایت دخترم که مونس منه کم گفتم ....خدایا شکرت
روزمرگیای من و بهار
بهار در حالی که موبایل ور داشته و عین بزرگا داره راه میره و با یه ژست خاصی حرف میزنه بهار: بابا بابا بیا من که مخاطب بهار میشم: بهار بابا کو بهار: اف (رفت) من: کجا رفت؟ بهار: در .نونوم دی تا .(رفته بیرون ده تا نانام _بستنی_ بخره) من : بگو برای مامانم بخره بهار: ناخام (نمیخوام. و با یه حالت جدی ای اینو میگه) این گفتگو بارها در طول روز تکرار میشه و هر بار من ضایع میشم ...
کلکسیون اداهای بهار جوووووونم
کلکسیون اداهای بهار جووونم ...
چی بگم از دست این وروجک!!!
در چند قدمی خونه مامانم اینا یه پارک کوچولویی هست که عصرها معمولا بهار میره پارک و بازی میکنه ............ساعت 4 امروز یهو دیدیم صدایی از بهار نمیاد همه بسیج شدیم برای پیدا کردنش تا اینکه دیدیم در خونه مامانم اینا بازه ......همگی ریختیم تو کوچه تا ببنیم کجا رفته ؟ از اونجایی که داداشم ده دقیقه قبلش رفته بود مغازه ایشون در خونه رو نبستیده بودن و این راه فراری شده بود برای وروجک خونه ی ما . بعد ازاینکه ریخیتیم تو کوچه ناگهان با یه دختر پابرهنه که پای سرسره ایستاذه مواجه شدیم و متوجه شدیم اون دختربچه بچه ی فراری خودمونه که خودش مستقل شده و دیگه تنهایی میره پارک....... پ ن : از این به بعد همه ی تدابیر لازم برای امنیت در ورودی خون...
سفرنامه .روز پنجم
شب اخر رو من درست نخوابیدم از هول اینکه خدای ناکرده تب بهار بالا نره ...ساعت 5 و نیم صبح بابلسر رو به مقصد یزد ترک کردیم این دفعه قرار شد از جاده تهران برگردیم .بهار وقتایی که مریض میشه یه جوری مریض میشه که شک داری واقعا مریضه یا نه؟؟؟آخه وقتایی حال ندار بود و خواب بود وقتایی هم چنان به وجد میومد و شیطنت مبکرد که معلوم نبود این بهار همون بهار یه ساعت پیشه ...ظهر رو برای صرف ناهار در شهر کاشان توقف کردیم اما به قدری هوا گرم بود که دیدن از باغ فین رو لغو کردیم و تصمیم گرفتیم بشینیم تو ماشینامونو و کولر رو پر ضرب کنیم و گاز بدیم طرف یزد اینجا هم مال وقتی بود که یکم حال بهار بهتر بود و داشت دور محوطه میومد پایین...









