بهارجووونم بهارجووونم ، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره
نگار جووونمنگار جووونم، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره
یاسمین جونمیاسمین جونم، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه سن داره

بهار زندگی من

4040

برنامه اموزشی مامان و بابا

داشتم به بهار صلوات فرستادنو یاد میدادم ووووای که چه بامزه صلوات میفرسته و میگه ...هم علی ممد و ممد خخخخخخ با کلی تحریف بعد از اینکه بنده ذوق مرگ شدم از خوشحالی بلافاصله شمارش اعداد تا پنج رو تو برنامه اموزشیم لحاظ کردم بعدش صدای حیوانات ......خلاصه فک کنم فشار زیادی به بچم اومد اخه.... شب داشت روی مبل به صورت خودجوش میگفت :یک ..دو...سه...ممد.... فک کنم بچم تحت اون شرایط اموزشی من هنگ کرد و فک میکنه ممد عدده  و یا اینکه شب در حالی که از خستگی داشت ولو میشد پرسیدم مامان گاوه چی میگه؟؟سگه چی میگه و ......و بچم با حوصله نسبتا خوب جوابمو داد  در حدی که بابای خونه هم مشعوف از استعداد دختری خواست ازش دوباره بپرسه که ...
4 مرداد 1393

بهار خوش زبونم

تازگیا بچم وارد یه برهه جدیدی از زندگیش شده ...تازگیا یاد گرفته شرایط اطرافشو به خوبی درک کنه و از اون بهار کوچولو بیرون بیاد  تازگیا قتی میگیم بهار نی نی کجاست؟دستای کوچولوشو میزاره روی دلش و میگه نی نی ایناش  و یا وقتایی که میگم بهار من خستم اروم بازی کن چنان خودشو کنترل میکنه و اروم میشه که میخوام قورتش بدم ...زخترم دیگه بزرگ شده خانم شده ...
17 تير 1393

دختر حرف گوش کن من

امروز ظهر حسام خواب بود و بهار داشت خیلی شیطنت و سر و صدا میکرد منم بهش گفتم بهار هیسسسسسسسسس بابا خوابه ...  و بهار خیلی جلوی خودشو گرفت و از شدت جیغ و صداهاش کاسته شد و حتی وقتی با عروسکش حرف میزد خیلی جالب صداشو نازک  میکرد و اروم حرف میزد و منمم قند توی دلم اب میشد که چقدر بچم اصلاح  پذیر و منطقیه ..... وقتی حسام بیدار شد داشتم ماجرا رو  راش تعریف میکردم که .......هنوز دو کلوم حرف نزده بودیم بهار دستشو به علامت هیس گذاشت جلوی دهنم و گفت ماما هیسسسسس بابا لالا در حالی که من و حسام اینجوری بودیم براش توضیح دادم بابا بیداره و مشکلی نیس  ولی فک کنم جوابم زیاد کامل نبوده و بهار رو توجیه نکر...
14 تير 1393

یه روز خوب

امروز من  بهار یه جشن دو نفره گرفتیم واسه دل خودمون .مناسبتشم رهایی از چنگال ویروس خانمان سوز سرماخوردگی و گود بای پارتی با این ویروس بود...یه دونه شمعی که از تولد بهار باقی مونده بود رو روشن کردیم .موزیک گذاشتیم و به خوشحالی و پایکوبی پرداختیم .اخر سر هم با شیرینی و شربت از خودمون پذیرایی کردیم و کلی خندیدیم .       اینم مراسم رقاصی جشنمون....   پ ن: واقعا باید هرلحظه ی زندگیمونو به هر بهانه کوچبکی که هم شده جشن بگیریم و با عزیزانمون کیف کنیم ...دنیا در گذره شاید بعد ها حسرت این روزا رو بخوریم ...
29 خرداد 1393

من و بهار

این روزا من و بهار مثل دو تا خانوم میشینیم پیش هم لاک میزنیم ..رژ میزنیم ..با هم گاهی نی نای نای میکنیم...دست میزنیم الکی هر هر میخندیم ...وقتی حسام میاد دوتایی به استقبالش میریم... میشینیم و اب میوه میخوریم و با زبون گاهی خارجکی گتاهی ایرونی گپ میزنیم .الکی به هم تلفن میکینیم ووووووووو کلی سرگرمی دیگه...  و من هرچی خدا رو شکر کنم بایت دخترم که مونس منه کم گفتم ....خدایا شکرت
27 خرداد 1393

روزمرگیای من و بهار

بهار در حالی که موبایل ور داشته و عین بزرگا داره راه میره و با یه ژست خاصی حرف میزنه بهار: بابا بابا بیا من که مخاطب بهار میشم: بهار بابا کو بهار: اف (رفت) من: کجا رفت؟ بهار:  در .نونوم دی تا .(رفته بیرون ده تا نانام  _بستنی_ بخره) من : بگو برای مامانم بخره بهار: ناخام (نمیخوام. و با یه حالت جدی ای اینو میگه) این گفتگو بارها در طول روز تکرار میشه  و هر بار من ضایع میشم   ...
27 خرداد 1393