بهار زندگی من

بهار .نگار.یاسمین ...عشقای زندگی ما

 

                                   

 

http://zibasaz.niniweblog.com/

گل دخترااام

اگر صاحب پسری شوم به او یاد خواهم داد چطور در مدرسه از حق و حقوقش دفاع کند. چگونه نظر دختر دلخواه اش را جلب کند. چطور با یک خانم محترمانه صحبت کند. چگونه صورت نحیف نوجوانی اش را اصلاح کند. روزهای دانشجویی با املت و نیمرو زنده بماند. دلتنگی پادگان را تحمل کند. از شانه خود سرزمینی امن برای همسرش بسازد. اما اگر صاحب دختری شوم برای پوشک پنهان شده زیر دامن کوتاه صورتی اش خواهم مُرد ... خواهم مُرد ... خواهم مُرد ......
10 بهمن 1396

عشقا

❃mrs mirhosseiniツ .: امروز میخواستیم‌بریم حموم ...تو خونه ما طوریه تا اسم حموم میاد صف میشید پشت حموم .بهارناز که سریع حوله ها رو اماده کرد و کنار حوله خشک کن تا کرد تا وقتی بیرون میاد گرم باشن .نگار هم مث قرقی! سریع لخت شد !! هنو اسم حموم نیومد شلوار و لباساشو دراورد! حالا طول روز بخواد لباسشو بیرون بیاره بلد نیست و کلی هواررر میکشه مامان کمکککک .ولی الان سه سوته دراورد .یاسمینم کل راهرو رو با شعار حموم ،حموم هی هی سپری کرد و مسرور میره حموم . بازم ۱۰ هیچ جلوییم که حمومو دوست دارید و تبدیل به هپلی کثیف نمیشید و عشق حمومید ❃mrs mirhosseiniツ .: عکسا با کپشن بی ربطن . عشقای مادر...
4 بهمن 1396

الرژی

❃mrs mirhosseiniツ .: بلاخره پروسه این الرژی لعنتیییی تموم شد عزیزِمادر .جگرم کباب میشد اینجور میدیمت و کاری دستم بر نمیومد .تنها کاری که میشد رژیم غذایی سختتتت بود . پروتیین گاوی تخم مرغ اجیل موز.پرتقال .کیوی .نارنگی ادویه جات رب‌گوجه رسما دوتایی هلاک شدیم از این‌رژیم! کاش شیرخشک یا شبشه میخوردی نفس مادر تا این پروسه درمان زودتر میگذشت ولی تو فقط شیر خودمو میخوری منم از همه ارژی زاها لب نزدم .خیلی سخت بود و ضعیف شدیم ..ولی تنت سلامت همین که جواب داد و خوب شدی برام کلی می ارزه وقتی بعد خوب شدن دونه ها بقول خودن ما(ماست) دیدی و کلی گریه کردی تنم پیلرزید هر قاشقی که تو دهنت گزاشتم .شب تا صبح هی تنتو چک میکردم که مبادا ...
4 بهمن 1396

روزانه ها

هرچی اولش از عینکی شدن نگران بودم با کنار اومدن نگاری با عینکش تا حدودی خاطر جمع شدم برای روند درمان لین تنبلی ...ولی. الان یاسمین نقطه ضعف پیدا کرده !امان از این موجود بشدت باهوش!! میگه مطهره! میگم جانم میگه عینک و دست میکنه و عینک نگارو میکشه و فرااارررر. حالا من بدو اون بدو من بدو اون بدو و بعدشم پرت میکنه و میگه ریخت!! بچه ی یه سال پنج ماهه و انقدر کنجکاو به همه امورات اخه! نگارم میگم بهش مامان نزار عینکو برداره خب؟ میگه چشم ها ...ولی کو عمل ریلکس !!!! بهارم که نقش گشت ارشاد داره فداش برم کی کیو زد؟ کی عینک نگار برداشت، کی داره شیطنت میکنه، چر...
7 دی 1396

برای یاسمینم

چه شیرین زبونی تو‌ورجوک‌ خونههههه کی‌ اینقدر بزرگ‌شدی؟؟؟؟؟‌ میای پشت سر من و‌یکصدا میگی‌ ماما مطهره !!!! و‌من هی از عمد جواب نمی‌دم و‌هی ذووووق میکنم و‌تو‌ اخراش فقط میگ‌ی مطهره (البته دقیقا میگی مطده) و من دیگه ذوق میشم از این شیرین زبونی توووووو. دیروز میخواستی بری پارک همراه بابا جون(بالای خودم) باباگفتن بزار چایی مو‌بخورم بعد..سریع گفتی به به بوخور نازدونه ی من چینقده تو‌ شیرینی؟؟؟ چقدر خوبه داشتنت نفس من . ...
11 آذر 1396

صبر‌ در برابر اراده خدا

الان درست ‌یک‌ هفته از عینک‌ی شدن نگار میگزره .اون هفته من واقعا خودمو باخته بودم خیلی سختم بود. وای شکرخدا ادم باز ‌با شرایطش کنار میاد ،زندگی جریان داره و‌قطعا‌ غصه خوردن من چیزیو نتنها حل نمی‌کرد بلکه بدترم میکرد من مم بعد باید مث‌کوه پشت بچه هام‌ باشه این که عینک‌‌ سهله و مهمون دوره ای خونه ی ماس و‌بعدش دیگه تمومه اما من تو این ماجرا دیدم‌‌ چقدر ضعیفم ؟؟؟؟ چقدر ناتوانم در برابر سختی‌ها!؟؟؟!!!! این تلنگر‌‌‌ بود برای من .همیشه قرار نیست اوقات بکام باشه سه تا بچه داشتن یعنی کوه مسیولیت شدم‌ یعنی کوه بودن محکم بودن .دیگه نمی‌خوام با هرچیزی بشکنم ارامش خانوادمو‌ ببارم .باید محکم‌‌ بشم و‌ بسپرم همه چ...
9 آذر 1396

عینک نگار

سلام دخترای گلم‌خانم خوشگلام. سه‌شنبه نوبت سنج‌‌بینایی یاسمین و نگار بود که متاسفانه متوجه شدیم نگار مشکوکه ووقتی دکتر رفتیم متوجه شدیم تنبلی چشم داره و باید عینک بزنه .خیلی خیلی غصه خوردم و ناراحت شدم .همش میترسیدم نگار همکاری نکنه و عینک نزنه اما خوشبختانه عینک رو دوست داشت و کنار اومد باهاش . الهی تنتون سالم باشه دختررای عزیزتر ازجونم ...
2 آذر 1396